
به خودت می آیی،یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند،نه دستی که شانه هایت را بگیرد،نه صدای که قشنگ تر از باد باشدتنهایییعنی این......
ادامه مطلب
این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش !همین بس که :نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند. ...
ادامه مطلب
از این تکرار ساعتهااز این بیهوده بودنهااز این بی تاب ماندنهااز این تردیدهانیرنگهاشکهاخیانتهااز این رنگین کمان سرد آدمهاو از این مرگ باورها و رویاهاپریشانم …دلم پرواز میخواهد !...
ادامه مطلب
نه آرامشت رابهچشمـﮯوابسته کن،نه دستت رابه گرماے دستـﮯدلـــــــــخوش…چشمها بسته میشوند ودستــها مشت میشوند…و تو مـﮯمانـﮯ ویکدنــــــــیاتــــــــــنهائی… ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥...
ادامه مطلب
در روز هایدلتنگیچه میشه کرد جز نشستن در اتاقی تاریک و سرد این هوای دلتنگی می کشد مرا آخر این دلتنگی مرا دیوانه کرد در روز های دلتنگی چه میشه کرد جز تکیه دادن بر دیوار دیواری که نه دَرکت میکند و نه میداند خوابی یا بیدار در روز های دلتنگی چه میشه کرد جز گوش کردن به آهنگ آهنگی از یه دلتنگ دلی تنگ از جنس سنگ در روزههای دلتنگی چه میشه کرد جز خیره شدن به قاب عکس قاب عکسیتنهامثه من قابی کهتنهامانده دراین قفس در روزهای دلتنگی چه میشه کرد جز گریه کاری نمیشه کرد چشای گریونی که میگه جز گریه کاری نمیشه کرد ...
ادامه مطلب